تفریحی ، سرگرمی ، سلامت ، روانشناسی ، دانلود آهنگ ، دانستی ها
حکایت
جمعه 04 مهر 1399 ساعت 16:03 | بازدید : 1040 | نویسنده : jfun | ( نظرات 0 )

مي گويند: مرد نابينايي روي پله هاي ساختماني نشسته بود و کنار پايش کلاه و تابلويي قرار داشت که روي آن نوشته شده بود:((من کور هستم لطفاً کمکم کنيد.))

روزنامه نگار خلاقي از کنار مرد مي گذشت.نگاهي به کلاه انداخت.فقط چند سکه داخل آن بود.سکه اي داخل کلاه گذاشت و بدون اين که از مرد کور اجازه بگيرد،تابلوي او را برگرداند،جمله ي ديگري را روي آن نوشت،تابلو را کنار پاي مرد گذاشت و آن جا را ترک کرد.

 عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.مرد کوراز صداي قدم هاي روزنامه نگار، او را شناخت و گفت،اگر همان کسي هستي که جمله ي روي تابلو را عوض کردي،بگو روي آن چه نوشته اي؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاصي نيست،فقط جمله ي شما را به بيان ديگري نوشتم.

 مرد کور هيچ وقت ندانست او چه نوشته بود،ولي روي تابلو خوانده مي شد : (( امروز بهار است،ولي من نمي توانم آن را ببينم.))

 وقتي نمي توانيد کارتان را پيش ببريد،راهبرد خود را تغيبر دهيد.باور داشته باشيد،هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
نویسندگان
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 1157
:: کل نظرات : 0

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 3

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 1
:: باردید دیروز : 13
:: بازدید هفته : 116
:: بازدید ماه : 279
:: بازدید سال : 837
:: بازدید کلی : 837
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران